‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

یک سوال ؟

حاجی یی که به مکه و کربلا و کوفه و نجف رفته ،  وقتی بازگشت اش را از آنتالیای ترکیه اش مشاهده کنیم را چه بنامیم ؟
 حاجی کربلایی آنتالیایی
؟؟؟
چه بنامیم خب !
Share |

حذف آی دی یاهوی شما از اددلیست کاربران نابکار !

" ملا نصرالدین" : اگر دوست ندارید آی دی یاهو مسنجر شما در ادد لیست اغیار باشد و یا دوستان نابه طراز و ناهمتراز ! و ...  یا ...  باقی بماند بروید به اینجا  و قال قضیه رو ب ِک َنید  .
پی نوشت : حالا که حکایتمان از ملا بود این یکی مسئله را برای تفرح خاطر و تفرج ذات و تدقق ! نیز بخوانید


این همه مرغ یک خروس لازم ندارند ؟

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی را آورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم  . اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است که از خودت در میاوری . بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت: این همه مرغ یک خروس هم لازم ندارند!
Share |

قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دُم خروس را

اسامی 8 برنج آلوده وارداتی از هند و پاکستان ( دُم خروس ) .  وزير بهداشت: برنج‌ها سالم است ( قسم حضرت عباس ) .
لطفن برای دیدن لینک مرتبط روی عنوان مطلب کلیک کنید .
جالب است که بدانیم منبع هر دو خبر یکیست !
Share |

خواب در چشم تَرَم میشکند

دلمان خواست شما را هم در دیدنی های امروزمان شریک گردانیم . لطفش به این است که سعی میکنیم همه جوره هوای مشترکینمان را داشته باشیم . حالا به مذاق و شامه بعضهم به بعض خوش آید و یا خشمشان در آید توفیری در پول فیش برق و گاز و آب و نفت و تیلیفون و حتا مبلغ پرداختی به شرکت بیمه ما و شما نخواهد داشت . حالا در این وسط  مَسَطا ! یکی از تصاویر نیمه چیز ! هم از دستمان در رفت و الصاق شد به بقیه . امیدوارم آن یکی را به دیده اغماض بنگرید . یک عرض دیگری هم داشتم و اون اینکه در حین آپلود این تصاویر دو بار برقمان رفت و ما سه باره مصر شدیم تا دیدنیها دیده شوند پیشتر از اینکه خواب در چشممان و تان حلق آویز کند خودش را . مزاح نمی فرماییم .
برای دیدن تصاویر در سایز بزرگتر روی تصویر، تقه ( نه ببخشید ) کلیک فرمایید .

 برگرفته از یک ایمیل
Share |

حالا هی افه بیا

 
  مآلا به دریا رفته بود  . چپ و راستش  را در نظر داشت تا کسی حضور نداشته باشد  . شورتش را در آورد تا تمیزش کند . موج دریا امانش را ستاند . و  شورت ملا از کف اش رها شد . ایشان به دنبال شورت شنا کردند . وقتی دست اش به شورت نرسید ! گفت : به درک . صدها بار توی همین شورت گوزیده بودم .  حالا هی افه بیا !
Share |

رنگ خون وا رفته از این گوشت چرخ شده به لحاف سفید برفی را چگونه برای دیگران توجیه کنیم ؟

تخمه میشکنیم و فیلم زندگی را تماشا میکنیم و حرف میزنیم در باره اش . تخمه میشکنیم و فیلم تماشا میکنیم و حرف میزنیم در باره اش حتا اگر زندگی کردن حالیمان نباشد . و چندین باره تخمه میشکنیم و فیلم تماشا میکنیم و حرف میزنیم در باره اش حتا اگر زندگی کردن حالیمان نباشد  که آیا ما زندگی میکنیم یا او ما را دارد میکُنَد !
پی نوشت : مورچه ای با داد و فریاد از فیلی که در استخر مشغول شنا کردن بود میخواهد که از استخر بیاید بیرون . فیل  قبول حاجت مور فرموده و از استخر بیرون می آید . مورچه به فیل میگوید حالا میتونی بری توی استخر ! فیله ازش میپرسه چرا منو آوردی بیرون و دوباره میخوای برم توی استخر . مورچه میگه : فک کردم مایوی منو تنت کردی !
پی نوشت دوم : هر آنکه محبت داشت و طی طریقهای محترم و محترمه رسیدن بهار را به حقیر و خانواده تبریک فرمود دست بوسش ام و از اینکه نتوانستم خدمت تک تک عزیزان ادای وظیفه و احترام کنم عمیقن و شدیدن معذرت طلب میکنم که استغفار خودش بارداره !
پی نوشت سوم : دیروز انگشت اشاره ( صد البت انگشت دست راستمان ) ماند لای درب ماشین و الان چنان ورمی  فرموده که دویست و پنجاه گرم کیلو گوشت چرخ کرده را بستیم روش تا ترمیم پیدا کند  که فردا در سر کار، سر ِ کار نمانیم . به نظرتان  یه موقع ، گربه نیاد انگشتمان را بخورد ؟ 
عکس بالایی سندیست که بتوسط زحمات بی بدیل  آصف خان ضمیمه میشود . عرض کرده بودیم که برای همه حرفهامان سند می آوریم .
پی نوشت چارم : واللاه گوشت چرخ کرده روی انگشتمان چنان از بغل کیسه فریزر ،  دنبه آب شده پس میدهد که فک کنم ایشون مغز پخت هم شده باشد و حاضرم بجای شام و یا ناهار تناولش کنم . هیچ کبابی این بوی زیبا را تا الان برایم تداعی نمیکرد !
پی نوشت پنجم : حالا همه چیز به کنار . واقعن نمیدانیم  ، رنگ خون وا رفته از این گوشت چرخ شده  به لحاف سفید برفی را چگونه برای دیگران توجیه کنیم ؟ 


Share |

باید به "رسم زمانه" خنده زد هر آن

برای منجمد نشدن در بین افکار منفی مترشحه  از مغز شریفه ! در اجتماعی که (مثلن) توش "زندگی !" میکنی  ، خنده  یادمان نرود . مَثَل طنزی را در ذیل می آورم تا به امیدی ، دوستی بخندد و اندرونی رگهایش وا شود . وآللآه  حواسمان به تاریخ هم هست .
 :
:

خانمی به آشپزخانه خانه اش سفارش کابینت میدهد . اینهمه مهیا شده و در مطبخ حاج خانم نصب میشود . بعد از نصب ، خانمه مشاهده میکند که از داخل کابینت صدایی می آید . هی اینور و اونور کابینت را میگردد و نتیجه ای نمیگیرد . ناچارن زنگ به استاد کابینت ساز زده و از او کمک میخواهد . اوستا ! به منزل می آید و بعد از وارسی چندین باره متوجه دریچه باز آشپرخانه که رو به خیابان بود ، میشود . او متوجه میشود که وقتی اوتو بوسی ! و یا ماشین سنگینی از خیابان روبرو رد میشود موجب لرزش کابینت شده و ایجاد صدا را موجب میشود . اوستا خود را با این تحلیل که " حاج خانوم ، ببینید این کابینت خالیست و چون ساختمان شما لرزش عبور و مرور وسائط  نقلیه سنگین را در خود بروز میدهد من داخل کابینت میشوم تا سنگین شده  و شما مطمئن باشید که دیگر کابینت تان صدا نخواهد کرد " وارد کابینت شده و درش را میبندد .

در همین حین که اوستا برای اثبات اختراعش  داخل کابینت نشسته بود تا وسیله نقلیه سنگینی از روبروی خانه عبور کند .مرد خانه سر رسیده و ضمن تبریک گویی کابینت جدید به حاج خانوم ، درب آنرا باز کرده و با مردی که در داخل آن بود مواجه میشود . 
مرد خانه با غیض ، مرد داخل کابینت را نگاه کرده و فحاشی سر میدهد . اوستای داخل کابینت  هم با التماس و تمنا میگوید : آقا ! بزن مارو بکش . آتیشم بزن . من هرچه قدر به شما التماس کنم که داخل کابینت نشسته و منتظر اوتو بوسم ! باورتون نخواهد شد .
Share |

بعله هم که

بعله ه ِ هم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . صبح پنجشنبه و در ساعت شیش صبح از خواب بیدار میشوم تا بعد از ریش تراشی ! استحمام کرده و صبیه را به دانشگاه برسانم . حمام میروم و اول شیر آب گرم را باز میکنم تا نفس گرمی به داخل اتاقک حمام بدهد . بعد از لحظاتی آب ولرم وارد لوله میشود خود را به امید اینکه آب داغ هم در پی اش خواهد آمد خیس میکنم . کم کمک آب خنکتر و سرد میشود . فشار آب زیاد نیست و آبگرمکن دیواریمان گویا پاسخگوی فشار این قَدَری آب نمیباشد . دست از پا درازتر نیمه کثیف از حمام میزنم بیرون تا سرما نخورده باشم که بعدن بگن آنفولانزات خوکی یه .

میروم دستشویی !( معذرت ، کاری بجز تیغاندن ریشم ندارم فکر بد نکنید ) دوشاخه ریش تراش سه تیغه فیلیپس را داخل پریز میکنم و قژاقژ کار ریش تراش را تحسین میکنم . درست وسط کار ، برقها میروند . نصفی از موهای صورتم اصلاح شده و نصف دیگرش مانده ، در دستشویی و تاریکی صبح گیر میکنم . تندی خمیر ریش میزنم به صورتم با آب خنک و سپس ژیلت را برمیدارم تا واپس مانده های موی صورتم را صیقل دهم . کار در تاریکی صورت میگیرد و نتیجه اش این میشود که تپه ماهوری از موی در صورت حقیر باقی میماند .

از دستشویی ( همان روشویی منظور است ) بیرون میزنم . دخترم مانتو به تن و مقنعه به سر و چادرشب به دوش انتظارم را میکشد . راه می افتیم در جاده اهر به تبریز که دانشگاه آزاد اهر در این مسیر واقع است ، درست زمانیکه نباید سبقت از همدیگر گرفت ( طبق قوانین رانندگی روی خط ممتد و نزدیک پل نباید سبقت گرفت ) پیکان مدل شاهنشاهی ! از ما سبقت میگیرد و راهش را ادامه میدهد تا حتمن به عمل جراحی و یا احیانن به موقع برای پرتاب موشک سلامت سه ! سه ! برسد . الله و اَعلم بِما فی صدورو یا قبور!

به سلامتی اصغر آقا و ربابه خانوم ، صبیه در دانشگاه سکنا میگزیند و حقیر برگشتنی راهی پمپ بنزین داخل شهر میشود. دنبال کارت بنزین میگردم . کارت سامان بانک و کارت ملی و کارت سیبا و کارت سپهر و کارت ام اس همسر و کارت ... همه در کیف پشت جیبی شلوارم را می یابم الا کارت سوخت ... میگردم و میگردم تا کارت سوخت را در داخل داشبورت ماشین یافته و با کلی بسم الله و سلام و صلوات داخل اونجای پمپ بنزین میکنم . هنوز پنج لیتری زده و یا نزده ! برقها دوباره قطع میشوند

من زیاده نویس ! نیستم و خسته شدم از این همه نوشتن ... اگه تونستین بقیه رو خودتون حدث بزنین که یک روز پنجشبه ای به یک اهری یا یک ایرانی چی میگذره .
پی نوشت : دست همه کامنت گذاران محبت آمیز پست قبلی را تک به تک میبوسم . کامنت روشنک را بیشتر ! به دلیل اینکه عملن میخواست کمک حالم باشد . گفته باشم
Share |

بهای سلام و حالت چطوره ؟

جلوی باجه بانک ، شخصی پولهایش را برای تحویل به تحویلدار چنین شمارش میکرد : یه سلام و حالت چطوره . دو سلام و حالت چطوره . سه سلام و حالت چطوره . چار سلام و حالت چطوره و ... مرد دیگری که دقت به شمردن پول ایشان مینمود علت بخصوص شمردن پول را جویا شد . مرد شمارنده در پاسخ گفت : دارم بهای فیش تلفونم را واریز میکنم .
Share |

حیوانات را دوست بداریم!

انشای یک دانش آموز کلاس دوم دبستانی

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟
ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان می دهد دوست می داریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان می گوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون می داد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون می ده یا این بوزینه رو که عین روباه واسه ملت خالی‌ می‌بنده واون سگ پدر هم او را حمایت میکنه ولی بعد هم با ناراحتی گفت که ما چقدر به حیوانات بیچاره توهین میکنیم. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم روباه و کوسه وهم پینوکیو که دروغ می گفت.
فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده ... ما نتیجه می گیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آن ها را به دیوار بچسبانیم و به آن ها مهرورزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید می کردیم
برگرفته از یک ایمیل دریافتی
Share |