‏نمایش پست‌ها با برچسب روز مره گی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روز مره گی. نمایش همه پست‌ها

در جای جای زندگی میشود " نوع " را از " نو " تشخیص داد . ( فرهنگ نامه )

میتوانید اینجا بروید یا بر روی این تصویر  تفکر کنید به نوعی دیگر .
Share |

سگ یا پدر سگ !

 یک حیف بر آن سگ و صد حیف بر این آدم
امروز :  در یکی از مسیر هر روزه ای که از محل کارم در غروب و یا بعد از غروب میپیمایم صدای عوعوی سگی را میشنوم که حالا بخاطر بی غذایی و یا ناراحتی یی که دارد صدایش در آمده است . با خودم فکر میکنم این صدا نمیتواند برای حفاظت از خانه و یا حتا صاحبخانه بوده باشد .
Share |

مراسم شمع پوفَندون !


دارد بزرگ میشود لاکردار . مودب و موقر نشان میدهد . هی من و مامانش سعی میکنیم بیشتر از این به درازا نکشد ولی همینطوری دارد قد برافراشته میشود . میگویم پسرجان ! حیثیت ما را هم در نظر بگیر . تازه دیپلمه ! عزیزم ، اینهمه قد افرازی برای چیست ؟ میگوید : میروم باشگاه بدنسازی . میگویم : بروی بدنسازی که باید خرج مضاعفی را تحمل کنیم و در و پنجره مان  را گشاد کنیم . میخندد و اضافه میکند : هرچه شما و مامان بگین . مردی شده پدر نابه خطا !


Share |

پیغام و پَسغام فیس بوکی !

Hamid Khal... posted on your Wall.
‎Hamid wrote:‎
‎"salam kasebi. chandi pesar? bacheha chetoran . ?hamatoon khoobin . salam beresoon. rasti mahmood chetore . omidvaram ke khoob shode bashe . salam beresoon."‎


باشد حمید جان ! سلام میرسونم . بچه ها خوبن ممنونم . محمود جانمان دارد سالگرد فوتش میرسد . فیس بوک ایراد دارد یا رفاقتها ؟
نیکداد گلت را ببوس
راستی ! خاله نسترن را هم سلام برسان
.
ناخاسته داغ دلم را تازه کردی رفیق
Share |

قانون ازدواج ، ایران ، زندگی ، زن و مرد ایرانی ، همسران خارجکی ! عقد و طلاق ، مهریه

خودم کم گرفتاری دارم که دوستی تازه مزدوج شده بیاید و درد دل کند که خانم ِ خانه شان وقتی مقداری درگیری و به نوعی اختلاف سلیقه پیدا میکنیم تندی عَلَم شنگه راه می اندازد که مهریه ام را بده برم خانه پدری ام .
حالا
دوستی در ایتالیا دارم که مقداری هم مذهبی مزاج است و با دختری از آلمان ازدواج کرده برایم تعریف میکرد : برای عقد به کلیسایی در رُم رفتم . کشیشی برایمان (بقولی) خطبه  عقد جاری میکرد . اعلام کردم که من مسلمانم و در فرهنگ ما ، مقداری مهریه و ... که اخیرن مچ دست ِ مرد و شریک زندگی  کردن اموال آقاهه برای بانو منزل از ضمانت های ادامه زندگی  است  از رسوماتمان شده است .  در حال سوال از کشیش بودم که بانو منزل گفت : ما همچی رسمی نداریم . و اضافه کرد : من بخاطر زندگی کردن با شما تصمیم به ازدواج گرفتم . اگر کسی نباشید که نتوانم با شما زیر یک سقف بمانم . " کَبینیم حلال ، جانیم آزاد " یعنی اش را خودتان پیدا کنید !
ما را بگو کُپ فرمودیم .
دکترمان هم گفت : آسپیرین بخور ! برای فمنیست ها خوب است
عرض کردیم : دی
فرمودند : تا دی ماه چند ماهی مانده است . همانکه گفتم : آسپرین یادت نرود 

Share |

هویجوری ( وبلاگ برای همین کاراس دیگه !)

...
مخورصائب  ، فریب  ِ فضل ِ  زاهد را
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار میپیچد
...

پی نوشت : میدانم تگها بیشتر از خود مطلب است . اما چه میشود کرد ، گاهی رگبار می آید با آب  سیل آسا و فراوان تا  ثمره های درختان را بر زمینش بکوبد و اگر زیاد بد جنس نبوده و انصافی کمی مانده به سبز ! سرش باشد همراه خود  ببرد بیاندازد نزدیکتر باز جای شکر دارد ! و بهتر است  ، اما اینکه دارئیت ِ کرتها را ببلعد و وامانده باغبان را مظلوم و مفلوکش  کند  با آنهمه زحمت شبانه روزی اش و اینهمه زندگانی اش را در هم کوبد و به گا دهد ( معذرت ) خودش کلی ناجوانمردیست . . کاش کلونی داشت تا درب  باغش را به هر کس و ناکثی باز نمیکرد . گر چه در این میان " چَپَر " هم حرفی برای گفتن داشت آنوقت . و ابرها بر این حرف لبخند میزدند لاجرم .
Share |

داغلاری سوکر تیرَختور !

امروز سه شنبه استادیوم آزادی - دیدار تیم تراکتورسازی با پرسپولیس





امروز تراختور ویوا... پرسپولیس هم خدا بهش رحم کناد ! 

گرچه مادر زادی استقلالی ام  . ( یک "دی بزرگ") D 
اما تیم شهرداری تبریز و تیرختور یه نَمه باهامان همچی بفهمی نفهمی آره وآللآه دیگه !
تازه ! جناب پزشک را با زهرا بانو بخاطر پرسپولیسی بودنشان را میستایم .
Share |

اخبار غیرمترقبه

یکی از ضایع ترین خبرها درزندگی ما میتواند این باشد که ، گوشی موبایلت زنگ بخورد و طرف از آنور گوشی بپرسد : شما صاحب این خط را میشناسید ؟ و وقتی با پاسخ مثبت شما مواجه شود . بگوید : ایشان تصادف کرده اند !!!!!!!؟ تندی بیایید اورژانس بیمارستان امام رضای تبریز .
تازه توی راه یادت بیوفتد که " محمود " دامادمان چه اش شده است . محمودمان هنوز در کماست بعد 48 ساعتی . برگشته بودم اهر تا منزلبانو را ببرم تا چهره  محمود عزیز آش و لاش شده مان  را ببیند ( هر چند کار غلطی است و بود )  . حالا به هر جهت : گفتم شما هم بدانید آدرس گم و گور شدنمان کجاس . بازم باید برگردم تبریز

پی آمد :
 این پست ، سریعن و بلا تصحیح و بازخوانی ارسال میشود .
Share |

جناب وزیر امور دارایی و اقتصادی و مالیاتی کشور



اگر روزی بعد از گذشت حدود هشت سال و خورده ای و با پرداخت  بدهی های مالیاتی سالهای بعد اش برگ اجرائیه ای قبل از کشیدن کرکره مغازه تان ( سر صبحی ) تقدیمتان کنند ( که به اداره مطبوعه از بابت سال 81 بدهکار هستید )  و با جریمه چند میلیونی تقدیمتان کنند حال و روزتان ( حداقل در آن روز ) چگونه میگذرد . با این توصیف که بدهی های مالیاتی سالهای 82- 83 - 84 و 85 را پرداخت کرده باشید . فکر شریف تان جای بد نرود . حالا مثل من نادان هم زونکن نداشته باشید  تا مدارک مربوطه را ضمیمه کنید برای روز مبادا !؟  با این تفکری چنین نامتین که به ذهنتان برسد شاید اداره دولتی هم بتواند و یا امکانش را داشته باشد که مدارک ارائه شده از طرف مودی مالیاتی اش  را" ظاهرن " گم و گور کند و یا شود.  و یا با خوشبینانه ترین حالت  مدارک تان نفله شوند ! واقعن شما چه میکردید و من باید چه کنم ؟ . این یک . 

سند ؟ نه ندارم . به دولت فخیمه  اعتماد داشتم .
( محکوم به عقوبت : صادق اهری )
ادامه دارد ...
پی آمد : اصلن دوست ندارم و اجازه نخواهم داد از این اتفاق و یا سو تفاهم  کسی استفاده ابزاری کند ! . اما این دلیل نمیشود که از حق قانونی ام بگذرم .  گفته باشم .
Share |

(تقه ) بفرمایید بهتر از این است که بنویسیم ( کلیلک ) کنید

 حداقل فارس زبانان محترم پارسی شان را پاس به دارند !
زحمت متقبل شده و برای دیدن سایز بزرگتر تصویر ( البت در ادامه مطلب  همین پست) روی آن " تقه " بزنید . وآللآه کلیک بزنید  و کلیک کنید  و کلیک بفرمایید بهمان نمیچسبد . همین تقه بفرمایید که حقیر  برای اولین بار از زبان شیرین  جناب نق نقو  شنیده ام آنقدر به مذاقمان خوش آمده که وقتی امروز عصر موقع برگشت به منزل ، سرچارراه شهرداری شهرمان ، ماشین پراید سفیدی  از پشت ( همون عقب ) کوبید به ماشینمان و سپر عقب تشریف آوردند داخل کاپوتمان ، راننده پراید گفت :
آقا ببخشین ! کلاچ از زیر پامون لیز خورد ! ایشان تقصیری هم نداشتند ها . چون همه کفشها خیس و باران آلود بود . گفتم راهبندان نکنیم برادر . شما که با من خدای نکرده تصادف نکردین که . " تقه " فرمودین و این هیچ اشکال شرعی و عرفی و انسانی و ادبی  ندارد . قانون را وللش . سرش  شاید شلوغ باشد و احتمالن حال پاسخگویی مان را نخواهد داشت ! 
بکذریم حالا .  تقه بفرمایید روی تصویر .

پی نوشت : منبع  تصویر از صفحه (فیس بوک ِ لعن فرموده شده !)  یکی از دوستان است
Share |

چشم های گریان دو دختر دانشجو

عصر است و از سر کار خسته و کوفته و مقداری نالان با توشه ای بر دست و سفارشات متحمله وارد منزل میشوم . آصف روی کاناپه دراز کشیده و منزلبانو آرنج تا کرده بر زیر سرش و دراز به دراز است و دارد سه ریال مورد علاقه اش را تماشا میکند . سلامها رد و بدل میشوند . با محموله وارد آشپزخانه میشوم و متوجه سلام بلند بالای حنانه از داخل اتاق خودش میشوم . جواب سلام داده و بلافاصله برای رخت بَرکَنی به اتاق خودم میروم . راحتی هایم را میپوشم و به پذیرایی برمیگردم . ناخواسته مینشینم روی کاناپه دو نفری اتاق و فیلمی که منزلبانو نگاه میکند را به تماشا مینشینم . چند دقیقه ای نگذشته احساس اینکه صدای مضاعفی از جای دیگری می آید مرا به خود میاورد .
از آصف میپرسم صدای دیگری می آید ؟ به اتفاق منزلبانو اشاره انگشتی میکنند به اتاق حنا در آنور پذیرایی . در همین حال منزلبانو اشاره میکند که " نسیم " با " حنانه " دارند فیلم تماشا میکنند . میروم طرف همان اتاق . لب تاپ روشن است . هر دو دوست ، به آن خیره شده اند . از ترس اینکه در حالت خلسه شان بی گدار نزنم به آب و وقتی متوجه شدم  که دارند هق هق گریه میکنند ، سرکی کشیده و با " نوچ " گویانی مترصد این شدم که متوجه شوند کسی وارد میشود . نگاه هر دو دختر بطرف صدا برگشت . دیدم هردو دارند گریه میکنند و این هق هق صدایی که من شنیدم مربوط به خنده های دو جوان نبود . مربوط بود به گریه دو دختر دانشجو در حین دیدن فیلم " سنگسار ثریا م "
حق پدری ایرانی ام اجازه میداد لب تاپ را ازشون بگیرم و حتا پس شان ندهم اما عاطفه پدری ، فقط برای خنداندن آنها گل کرد ! ادای گریه کردنشان را در آوردم و آنها با چشمهای سرخ شده از گریه خندیدند .
پی نوشت : گویا پخش این فیلم مواجه با اشکال است به نا به دلایلی در ایران . انتقادهایی هم واردشان کرده اند که ما با هیچ کدامشان کاری نداریم . قصدمان روزمره گی خودمان بود . باور بفرمایید لطفن
پ . ن دوم : این پست بدون هیچگونه ویرایش جملات و کلمات به دلیل کمبود وقت ، به فضا پرتاب شد! روزمره گی است دیگر . گاهی به نعل است و گاهی هم به میخ  و گاهی هم به درخت و در و دیوار
Share |

این هم از این !

دارد در شیشم فروردین برف نسبتن شدیدی میبارد در اهر
Share |

به گاه در نوشت ( دو )

عجیب است فاطما سلطان جان ! درست دم عیدی امسال ، چنان بارش برف و سرما را متحمل میشویم که خودمان هیچ ، اما گلهای شکفته و در یخ شکسته درختان حیاط مان عذاب می کشند . شور بخت باغبان و بیچاره شکوفه هاییکه فکر میکردند می رویند و ثمر میدهند .


آی گلهای به بار ننشسته زردآلوی حیاط که به جبر طبیعت ! مرگتان زودتر سر رسید، هنوز بیادتانم و احیانن گریه ای برایتان کنم یا فاتحه ای برایتان بخوانم .

88/12/27



Share |

به گاه در نوشت ( یک )

عجیب است فاطما سلطان جان ! الان ساعت پنج صبح است و یا چند گاهی گذشته از آن . باد ِ نا آرامی مرا از خواب خوش و خرم بیدارم میکند . پنجره ها از حرکت باد یا احیانن طوفان به صدا در می آیند . ترس که نه ! احتیاط وادارم میکند تا اینجا بنویسم ، اگر فردا روزی نتوانم درعرصه این وبلاگ جولان دهم ! و اطاله کلام کنم بدانید که : این باد ما را با خود برده است ! تازه ... !


88/12/25
Share |

عروج تا بعدها

پیشاپیش عیدتان مبارک !
 سیزده تان هم به دَر، دَر دَدَر باد ! میرویم خستگی در کنیم . امید بر این امید که ملت ایران
بزرگواریشان را باز یابد در سال آینده . مدتی این وبلاگ به روز نخواهد شد بنا به خواست خود و مسافرت و گرفتاریهای کاری و دلایل عدیده دیگر .ها ها ! عروج هم کلمه ایست از اون کلمات باردار !


 تا سلامی دیگر به درود 
Share |

هوا سرد است آقا ، کلاه سرت کن



همه ما از " کلاه برداشتن " ( کلاه برداری ) و کلاه گذاشتن ِ سر ِ کسی بدمان می آید . روز یکشنبه که میخواستیم برویم سر ِ کار سرگیجه داشتیم . تا محل کارمان هم رفتیم  ها. اما دیدیم  ادامه دادن این وضع باز اذیتمان خواهد کرد و با احتساب  همین مسئله دوباره برگشتیم خانه و گرفتیم خوابیدیم . تغذیه مان بد جوری ریخته است به هم . شب از راه رسیده و نرسیده ! منزلبانو بیدارمان کرد تا غذایی بخوریم و ایضن ، فرمودند که برای مهمون عزیز که بعد از حدود چل روز ندیدنش خیلی دلمان تنگش شده بود . کاکائو صبحانه با شیر و کلوچه و پفک و  بیسکویت و لُپ لُپ  و سُک سُک و تو تَک ِ جایزه دار و ... تهیه کنیم .

زمین شهر برفی بود . شب که فرا رسیده و خورشید رختش را از طناب لباس ما هم  از روی دیوار بر کنده بود  . زمین یخی شده بود که ما راه افتادیم برای خرید . موقع برگشت از سوپری سر محله ، پایمان لیز خورد و با کله تشریف آوردیم سطح آسفالت ( خداوند عالم نگار! بدتان ندهد )  . اگر کلاه سرمان نبود . آخ ، اگه کلاه سرمان نبود ؟ کله نا مبارکمان داغان میشد خب!
پ . ن :
مسئله کلاه داری و برداری و گذاری در اینروزا خیلی مد و مکملن ! خیلی بغرنج شده  است گویا. ما هنوز هم نفهمیدیم که بالاخره کلاه سرمان بگذاریم ، یا نگذاریم  ؟

Share |

یلدا


صبح صادق ندمد ، تا شب یلدا نرود


بدی ها به دور و خوشی هاتان چون شب یلدا دراز و طولانی باد

پ.ن: این تصویر مال یلدای پارسالمونه ! آنقدر سرما تناول کرده ایم در این یکماه گذشته که حال هندونه ای نداریم ! البته مواظب لب و لوچه مون هم باید باشیم دیگه .

Share |

داریم میمیریم ظاهرن

یکی از بدترین حالات اینست که سرما بخوری و بروی دکتر که دوا درمونت کنه و بعدش سرحال بشی و بروی سرکار و یک روز در نگذشته دوباره تنت بلرزه و سرما بخوری باز و بیایی خونه بخوابی که عود زیادی نکنه . از دیروز باز تو ی تختخوابم و به غیر آش جعفری بی مزه و بی روغن و نمک چیزی نخورده ام ( دست مامان خانوم درد نکنه ) . چایی هم یارپیز ( پونه ) میخورم با قس علیهذاش با دست پخت پسرم آصف خان . آخه منزلبانو هنوز در استراحت مطلق اند در خانه مادرشون . ضعف جسمانی شدیدی پیدا کرده ایم بنیادی ! کاش حسین رضازاده از اردبیل می آمد چند ساعتی اهر تا با هم " تن مالی " میکردیم . اینجوری فکرم راحت میشد . حتمن او بلده نفس آدمی چطوری جا میاد .( کس دیگری با این تب و حالم به ذهنم نرسید . معذرت ) فعلن شدیدن عرقریزانیم . آبریزش بینی نداریم که وصل شود به آنی A . سرما خورده گی ساده است اما گویا بریده بریده ظاهر میشود لامصب .
گفته باشم : خیلی ها بعد از عوض شدن آدرس وبلاگم اینجا رو لینک ندادن . منم با خودم گفتم : به شخم تراختور ! رتبه اش برود بالا خودش کلی امتیازه ! گرچه استقلالی ام اما تراختور یه چیز دیگه س . بعله هم که من تب دارم ! (اما معرفت حکم دیگری دارد ) باور کنید .
Share |

مگر عاقل کند کاری

بلا از جانتان به دور ! سرما را خورده ام اساسی و حتا بنیادی . تب دارم . آبریزش بینی هم خیلی کم ! پنج شنبه را نرفتم سرکار. اُفتاد رو رگ تورکیمون و دکتر هم نرفته ام . علاوه بر اینها ، در قسمت چپ بدنم و بنظرم لابلای پایین روده هام سوزشی احساس میکنم بخصوص وقتی روی صندلی مینشینم . این سوزش امان از من میبرد ! نَفخ که چه عرض کنم گوز آدم رد عالم نشود هم گویا ایراد دارد ( معذرت ) . منزلبانو جهت اجرای دستور پزشکشان که باید در استراحت مطلق باشد ما را به حال خود رها کرده است و در خانه مادر مهربان و دوست داشتنی اش تشریف دارند و ما هم از دیروز به زیارتشان نرفته ایم که خدای نخواسته بیماریمان را انتقال بدهیم به ایشان . راستش را بخواهید قاراشمیش شدیم ! اخبار را هم که میخوانیم بد جوری قاطمان می آید بالا !
بگذریم
من تب ام بالاس و به هیچ وجه با کم آوردن میانه ای ندارم . میتوانید بگذارید به همان حساب بالا . اینکه میخوانم بحران "بوق " در جام جهانی 2010 جدی شد هم تب آور است . مگر قید همه قیودات عالم را بزنی .احتمال جنگ دریایی ایران و عربستان! هم روش

دَم ِصبح نوشت: چه جالب !! وبلاگهای بلاگفایی برای خوانده شدنشان از امروز صبح شنبه ای یوزر و پسورد میخان ! باور کنید ده تایی رو امتحان کردم و یه نمونه اش را میذارم این پایین . اوشا ، بانوی سپیده دم جان ! به دلایل فوق و مستند ِ عکس زیرین متاسفانه نتوانستم در مکان اصلی تان بخوانمتان ! گرچه از بلاگرول گوگل ام مشاهده میکنم که نوشته ای : گفتی هیولای درون بیدار شده همان که زمانی خرچنگ میخواندیمش . نمی دانم کار من و این هیولا به کجا خواهد کشید اما صدایم کم کم درست می شود . بگذار ازین کلنجار هم جان سالم بدر برم حتما از دور دستها همدیگر را خواهیم شنید .
Share |

بعله هم که

بعله ه ِ هم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . صبح پنجشنبه و در ساعت شیش صبح از خواب بیدار میشوم تا بعد از ریش تراشی ! استحمام کرده و صبیه را به دانشگاه برسانم . حمام میروم و اول شیر آب گرم را باز میکنم تا نفس گرمی به داخل اتاقک حمام بدهد . بعد از لحظاتی آب ولرم وارد لوله میشود خود را به امید اینکه آب داغ هم در پی اش خواهد آمد خیس میکنم . کم کمک آب خنکتر و سرد میشود . فشار آب زیاد نیست و آبگرمکن دیواریمان گویا پاسخگوی فشار این قَدَری آب نمیباشد . دست از پا درازتر نیمه کثیف از حمام میزنم بیرون تا سرما نخورده باشم که بعدن بگن آنفولانزات خوکی یه .

میروم دستشویی !( معذرت ، کاری بجز تیغاندن ریشم ندارم فکر بد نکنید ) دوشاخه ریش تراش سه تیغه فیلیپس را داخل پریز میکنم و قژاقژ کار ریش تراش را تحسین میکنم . درست وسط کار ، برقها میروند . نصفی از موهای صورتم اصلاح شده و نصف دیگرش مانده ، در دستشویی و تاریکی صبح گیر میکنم . تندی خمیر ریش میزنم به صورتم با آب خنک و سپس ژیلت را برمیدارم تا واپس مانده های موی صورتم را صیقل دهم . کار در تاریکی صورت میگیرد و نتیجه اش این میشود که تپه ماهوری از موی در صورت حقیر باقی میماند .

از دستشویی ( همان روشویی منظور است ) بیرون میزنم . دخترم مانتو به تن و مقنعه به سر و چادرشب به دوش انتظارم را میکشد . راه می افتیم در جاده اهر به تبریز که دانشگاه آزاد اهر در این مسیر واقع است ، درست زمانیکه نباید سبقت از همدیگر گرفت ( طبق قوانین رانندگی روی خط ممتد و نزدیک پل نباید سبقت گرفت ) پیکان مدل شاهنشاهی ! از ما سبقت میگیرد و راهش را ادامه میدهد تا حتمن به عمل جراحی و یا احیانن به موقع برای پرتاب موشک سلامت سه ! سه ! برسد . الله و اَعلم بِما فی صدورو یا قبور!

به سلامتی اصغر آقا و ربابه خانوم ، صبیه در دانشگاه سکنا میگزیند و حقیر برگشتنی راهی پمپ بنزین داخل شهر میشود. دنبال کارت بنزین میگردم . کارت سامان بانک و کارت ملی و کارت سیبا و کارت سپهر و کارت ام اس همسر و کارت ... همه در کیف پشت جیبی شلوارم را می یابم الا کارت سوخت ... میگردم و میگردم تا کارت سوخت را در داخل داشبورت ماشین یافته و با کلی بسم الله و سلام و صلوات داخل اونجای پمپ بنزین میکنم . هنوز پنج لیتری زده و یا نزده ! برقها دوباره قطع میشوند

من زیاده نویس ! نیستم و خسته شدم از این همه نوشتن ... اگه تونستین بقیه رو خودتون حدث بزنین که یک روز پنجشبه ای به یک اهری یا یک ایرانی چی میگذره .
پی نوشت : دست همه کامنت گذاران محبت آمیز پست قبلی را تک به تک میبوسم . کامنت روشنک را بیشتر ! به دلیل اینکه عملن میخواست کمک حالم باشد . گفته باشم
Share |